![]() |
![]() |
|
|
همه حسرتت را بردار به شهر برو و همه را خرج کودکیت کن تا ذره آخر آنوقت همه حسهای دنیا را زندگی کن تا ابد |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 17:22 توسط I |
|
|
برای کشیدنِ درد فریاد لازم است وقتی کثیف ترین دوستت دل لک زده ات را برای شنیدن آخرین شعرش تنها میگذارد هی عوضی با تو ام با تو که بیچاره ترین ها را انتخاب میکنی لجن بازی ات کی تمام میشود بگو اراجیف های یخ زده ام را کجا بریزم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 23:5 توسط I |
|
|
چشمانم سفید شد از بس آه سرد کشیدم و دیدم کلماتم برایت، کِش میاید |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم بهمن 1390ساعت 10:15 توسط I |
|
|
چشمهای از حدقه در آمده ات را باز کن کور زبان که داری تو عشق را برایم معنی کن من برایت بازی میکنم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم بهمن 1390ساعت 9:20 توسط I |
|
|
حکایت آن عارف را شنیدی انگشتانش را یکی یکی سوزاند که یک شب چشمانش را ببندد من انگشتان یخ زده ام را یکی یکی می شکنم تا یک روز زیر برف تماشایت کنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 14:1 توسط I |
|
|
مرگ بود آخر این قصه و گفتی تو چه لوس بود این قصه چه شخصیت چیپی داشت چه اوج مسخره ای |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 1:33 توسط I |
|
|
به من بگو چرا این برگهای پوسیده را بو میکشم تا کند شوند این تصویر های تکرار که تیز میروند کند کند تا ... نمیگویم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 19:12 توسط I |
|
|
هیچوقت با تمام تمامم اینجا نبوده ام / بعد از اولین نفس / جسدم را به آغوش مادرم دادند تا شیر بخورد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 3:49 توسط I |
|
|
چه فرق میکنه صدای کلاغها چقدربلنده چه فرق میکنه گربها چقدر ونگ بزنن چه فرق میکنه چقدر چاقم چقدر لاغر چه فرق میکنه چقدر میتونم دوست داشته باشم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 4:38 توسط I |
|
|
من جهنم را می شناسم به من جرقه نشان می دهی ؟ من با جهنم زندگی کرده ام به من آتش هدیه می دهی ؟ هی عوضی من خود جهنمم حواست به دستهایت باشد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 7:19 توسط I |
|
|
میجوند ،موش های خاکستری با آن چشم های براق جا پاهای به جا مانده در پیاده روهای خاکستری را ترک میکنم یاد های رنگی ام را خاکستری پوش میشوم |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم فروردین 1390ساعت 15:57 توسط I |
|
|
به دنیا آورد قبل از طلوع خونین پدر و فرزند بی پدرش را دختر خندید ستاره ریخت مکتوب ماند نام مردانی که آلوده نشدند به دنیا آورد زن که دیگر باکرگی ندارد فرزند ملعونش را زن ریخت مکتوب ماند نامش از نخست هر غروب کلمه ای قربانی میشود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 4:30 توسط I |
|
|
کتاب را گرفتم آن روز که هوا گرم بود چشم همه کلاغ ها به من بود چه معاوضه غیر منصفانه ای تکیه ام به دیوار ماند حتا کتاب هم مال من نبود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 17:14 توسط I |
|
|
در غربال کلمات
چه میماند جز ماه، شب، چشم و خط نگاه تو
فهمیدم درخشندگی ستارگان را |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 3:30 توسط I |
|
|
و هیچ ، هیچ نگفت تماشا می کردنادانی را به انتها خود او بود به مهربانی گسترده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 0:36 توسط I |
|
|
هر وقت به دنیا میآیم
خورشید در کسوف همیشگیست و زمین نفسهای آخرش را میکشد هر وقت به دنیا میآیم کوچ کرده اند همه ی عقابهاو رداهای نارنجی جیبی پور پول دارند هر وقت به دنیا میآیم کرکسها صاحب آسمانندو قناریها در قفس هر وقت به دنیا میآیم همه کوراند و ترازوی عدالت در دستبرای محبت برای عشق میزان میگذارند و ایمانشان در جیبشان امیدوارم از خواب بیدار شوم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 4:57 توسط I |
|
|
از تو محافظت میکنم درساعت 11. 11 صبح از تو محافظت میکنم قبل از اینکه خورشید تازیانه ات زند در حفرهی تاریک سینهام٬ می گذارمش که دیگر تاریک نخواهد بود
به چشمهایش نگاه میکنم به درون چشمهایش
او تاب ندارد مرا
در ساعت 11. 11 صبح کسی به من فکر میکند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 0:29 توسط I |
|
|
چشم از من بردار
سالهاست برف را باران را خورشید را تماشا کرده ام چشم در چشم با باد رقصیده ام خاک را چشم از من بردار کافی نیست عهد بسته ام درخاک فرو رفته ام ذره ذره خراش داده ام روحم را آمده ام نقطه به نقطه قطره قطره چکیده ام از دستهایم چشم از من بردار تاب ندارد چشمهایت حفره هایه خالی ام را
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 21:37 توسط I |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 22:58 توسط I |
|
|
لباسهایم سنگینی میکند
دستهایم پاهایم استخوانهایم تنم و ژوکر پیر با آن چشمهای براق میان تاریکی چسبناکی مرا نگاه میکند و پوزخند میزند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:45 توسط I |
|
|
خسته تر از
پیدایش قافیه و الفاظ شاعرانه ام خسته تر از اندازه سایه ها و روشنی خطوط و کدام خورشید از کدام افق باد مرا خواهد برد ملول حماقت زندگی تکرا ر تکرار دیروز زندگی هنوز چند وجب مانده به ماه ماسک توحید نقش میکشم با سیگار لبخند چولوسیده ام را تحویلت میدهم همراه همه نقش می زنم قهرمان مهربان همراه لاکپشتها به دریا میزنم با سنجاقک میمیرم تخمهایت را میشمرم رویش خاک میریزم حماقت را خسته میشوم نقش میکنم دیوار درز دارد دیوار سوراخ دارد ماسک دیوار میزنم نقش می ک/نم از ریشه همستر کور همستر لال |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:39 توسط I |
|
|
تکرار آینه ها
تنها غربتم را اضافه میکند آن شب که با باد میرقصیدم تمام تنم روبه خورشید بود اما گرم نشد |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 22:13 توسط I |
|
|
ماه را دیده ای
چشم در چشم گره میزند تا خواب لب باز کنی برهنه ات کند تازیانه سردش بپیچی در خواب |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 23:5 توسط I |
|
|
بودن و نبودنی
که مهم است برای من نبوده است از روز اول و زبان تو از فقا مشکی بوده است با طعم فلفل حیف که نمی سوزد خاکسترم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 16:43 توسط I |
|
|
مست میکنم
خودم را میتراشم موهایم را میچرخانم بر سر انگشتانم هستیت را |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 11:45 توسط I |
|
|
دورم و سرد
به اندازه پلوتون میخواهم داد بزنم درست همان زمان که دستهایت را لیس میزنم و سیر نمیشوم نمیخواهمت هیچ چیز نمیخواهم عشق با طعم شهوت زندگی با حقارت دوستی لایت کدام زیبایی کدام زشتی بودن و نبودنی که مهم نیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 20:13 توسط I |
|
|
نگاه کن مرا پیرم و زشت در استانه سی سالگی بی ........هیچ تو خالی بالبخندی برلب اعتراف دارم پدر من دروغ میگویم حتی هنگامی که نجاست زن بدکاره را فرو میدهم و حبس میکنم اعتراف دارم پدر دوست دارم بروم هرگز با تمام تمامم اینجا نبودم اعتراف دارم پدر دوستت دارم تو تنها پدر مقدسی هستی که دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم آبان 1385ساعت 1:15 توسط I |
|
|
لاشخورها مانند جوجه هایی تازه سر از تخم درآورده دهانشان باز است با چشمهایی از حدقه در آمده تمام ریز حرکاتت را میکاوند به نشانه ای بوی مرگ را میبلعند بالذت تکه ای میکنم از دستم حیف که سیرشان نمیکند حیف که فقط دستم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 23:1 توسط I |
|
|
تخم میگذارم در چشمهایت آنزمان که نگاه تو ماه را کامل میکند میشکند تخمهایم ماه را می گذرند جوجه هایم تو را |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 22:31 توسط I |
|
|
بر همه می وزی بر همه می باری برهمه می تابی بی منت من که باشم که تقصیر گذارم بی هیچ مرتبه ای هستی من چه باشم که تقدیس گذارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 15:18 توسط I |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
سایه های باد سهیک کلاغ زرد لیلا فرجامی اسد حسین دیلم کتولی مانا هنر تئاتر گروه تآتر مانی |
|
RSS
|